|
تولد تو تولد من است...
من تمام طول سال بیدار مانده ام
که مبادا روز تولد تو تمام شود
و من در خواب بمانم
و نتوانم به تو بگویم
تولدمان مبارک...
********************************** تولد تو بهانه ای برای زنده بودنم است... وجود تو تمام زندگی ام است... ناجی بهانه های من بهانه ات را میگیرم...بهانه ی بودنت را...شنیدنت را...دیدنت را...گفتنت را... نه گفتن نه...من میگویمت حتی اگر نبینمت...نشنومت...و نباشی این ها بهانه هاست...زندگی همین است یادت هست؟ اری اری زندگی زیباست...زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ...زندگی پرشی دارد اندازه ی عشق...زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود... عادت...عادت...عادت... هرگز یا به یاد داری سیبمان را؟ ان سیب دندان زده را...و تو رفتی...و تو رفتی و هنوز...هنوز... منتظر بازگشتت هستم... به یاد داری ؟؟؟ به یاد داری روزگار غریبمان را نازنین؟؟؟ ان که بر در میکوبد شباهنگام ...به کشتن چراغ امده است...نور را...خدا را...عشق را ... در پستوی خانه نهان باید کرد... یاد ان قلبی که از صدایت... عاشقانه کوک شد...و تمام پرسه هایی که...کنار تو سلوک شد... و یا ان رد پا...رد پایی که سراب دیدنش رهایم نمیکند...سراب رد پای تو... کجای جاده پیدا شد...کجا دستاتو گم کردم...که پایان من...پایان من...پایان...من... ...و ان شام مهتابی که با بستن چشمان تو اغاز شد... و ان ماه را به زندگی ام داد... ماهی که در تمام لحظات زندگی ام با من است...و من با وجود اوست که زنده ام... راستی...هنوز هم تو شبهات اون ماه و داری؟؟؟ ***************************************
احساس غریبی دارم...هیچ وقت این حسو روز تولد خودم نداشتم...نمی دونم فردا چی میشه...ولی...
بهترینم تولدت مبارک دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند فاطمه جونم تولدت هزاران بار مبارک
برچسبها: تولد, فاطمه, سراب |